تبليغاتX
زمستان گرم

دوشنبه 10 مرداد1390

ماه میهمانی خدا رمضان المعظم

 

 

 

 

 

 

 

 

روزه هنگام سوال است و دعا                  پر زدن با بال همت تا خدا
شهر یکرنگی و بی آلایشی                    ماه تقصیر و گنه فرسایشی
عاشقان معشوق خود پیدا کنند                تا سحر در گوش او نجوا کنند
درد خود گویند با درمان خویش                  با طبیب و یا انیس جان خویش

***
سلام مجدد به همه عزیزانی که در این مدت با حضورشون گرما بخش دل خسته ام بودند و سلام به آن عزيزي كه تمام دلگرمي من است ! ...
براي عاقبت به خيري و آرامشم با نفسهاي گرم تان در مهماني خدا دعاگو باشيد ، باشد كه پروردگارم به حق دلهای مهربانتان مورد رحمت و مغفرت بی منتهایش قرارم دهد...


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اللهمَّ اجعل صِیامی فیهِ صِیامَ الصائِمین، وَ قِیامی فیهِ قِیامَ القائِمین، وَ نَبِّهنی فیهِ عَن نَومَةِ الغافِلین، وَ هَب لی جُرمی فیهِ یا اِلهَ العالَمین، وَاعفُ عَنّی یا عافِیاً عَنِ المُجرِمین .
 
خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار بده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان "از یاد تو " هوشیار وبیدار ساز و هم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان و از زشتی هایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران

نوشته شده توسط مهربان در 9:16 |  لینک ثابت   • 

شنبه 8 مرداد1390

تو مرا چه دیدی ؟

خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم
تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم
تو را وفادار دیدم و بی وفایی نمودم ولی هر کجا که رفتم سرشکسته بازگشتم
تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم
اما...
تو مرا چه دیدی که همچنان بخشنده و توبه پذیر و مشتاق بنده ات  ماندی؟؟؟

نوشته شده توسط مهربان در 9:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 12 تیر1390

زیباترین مکان برای حضور (كاش بروم و من ديگري باز گردم به نيكويي!!!)

و خدايي كه در اين نزديكي است ...

سلام به همه عزيزاني كه براي اين پست و خواندنش وقت مي گذارند ،
چند وقتي است از روزگار مي نالم بي آنكه خودم را مورد سرزنش و توبيخ قرار دهم كه از كوزه همان تراود كه در اوست ...

امروز اولين روز از ماه پر بركت شعبان است ، ماه پيام آور يگانه معبودمان حضرت محمد مصطفي
(ع)  ، و شايسته و نيكوست تفحص در احوال خويش در اين ماه پر فضيلت و چه نيكو باشد هر آنكه آشنا به ضيافت الهي دعوت شود ...
براي تزكيه نفس خود در كوششي بس دشوارم كه اميد دارم  سبكبال به ديدار خدا و ماه مهماني اش قدم بردارم ...
در زير باران مهر خداوندگار هستم و دريغ كه ظرف حاجات را برعكس به دست گرفتم ، از ريزش باران به سر گل ، رشد و حيات مي آيد و شرم باد مرا كه اين بوي تعفن كه از جانبم بر مي خيزد بوي ناخالصي هايم است وگرنه باران جز پاكي و نيكويي به همراه ندارد !
به جهت زدودن غبار غفلت چند صباحي به خلوت مي نشينم و از رب خويش تمنا دارم مرا از محبت بندگان سيراب كند و به محبت خود تشنه چرا كه سيرابي ندارد مهر پروردگار واحد دانا قادر...

غرض از نوشتن اين پست درخواست فرصتي از همه عزيزان و ارجح تر از آن طلب دعاي خير براي اين رو سياه ملول است ، باشد كه با عنايت ايزد منان و دعاي خيرتان رستگار و آرام شوم ان شاء الله

يا علي بن موسي الرضا مددي

 

 

 


 

 

 

 

 

 

       زیباترین مکان برای حضور، بودن درافکار کسی است كه در فكرش هستي

 

 
نوشته شده توسط مهربان در 13:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 7 تیر1390

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی ؛ آخرین فرصت همراهی با، امید است

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

                                                                      سهراب سپهري
نوشته شده توسط مهربان در 14:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 5 تیر1390

من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال ،کبوتر با پای من راه می رفت ؛ جیرجیرک با گلوی من می خوند ؛ شاپرک با پر من پر می زد ؛ سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه ؛ سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز ؛ هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس ؛ گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز ، سایه بودم در شب .
خود هستی بودم روشن و رنگی و مرموز و دوان
مرا از هستی خود بیرون کرد ؛ راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود. چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال ...
ابدی شد قصه هجر و وصال ؛ آدمی مانده و آیا و محال
بیکرانه است دریا  ،  کوچیکه قایق من
های آهای  تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین . زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
سردمه .   خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه . آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه ، اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟  پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال
باز عارف و سفال
باز هستی و زوال
باز آمال و محال
باز شاعر و نهال
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
خیره ماندم به دور
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم
می تونم پلنگو زنجیرش کنم
می تونم با تیشه چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش غش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ، شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!

                                                                                                                   حسين پناهي

نوشته شده توسط مهربان در 13:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 تیر1390

تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن ؟

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
پیر میخانه همی‌خواند معمایی دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن
نوشته شده توسط مهربان در 11:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1 تیر1390

يقين

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.
پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.
پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند. آنها در جواب گفتند:نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.
 در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد
پسر آنها یک دست و پا نداشت
.

.

.

حتی زمانی که تردید داریم قلب ما در یقین است

نوشته شده توسط مهربان در 11:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1 تیر1390

مالامال از توام

 كاش هر گاه كه قرار به تصميم بود مي گذاشتند خودمان انتخاب كنيم ؛ مگر نه اينكه خالق توانا برايمان حق انتخاب گذاشت ، مگر نه اينكه او دانا تر است به هر علمي پس چرا گاه گاه برايمان مخلوقاتش تصميم مي گيرند ...
كاش وراي حرف هايمان را گوشي شنوا بود ، كاش مي توانستم عشقي كه در سينه دارم را فرياد بزنم ، كاش مي توانستم به همه عالم ثابت كنم كه من دوست دارم با عشق زندگي كنم ، كاش مي توانستم در مقابل بهترينم قد علم كنم و به جد به او بگويم مي خواهم تا آخرين دم زندگي كنار او باشم ...

با تمام وجودم از تو مي خواهم تا آغوش گرم مهربان خدايمان دوشا دوش ات نفس بكشم ...

در يك قلب يك مهر جاي مي گيرد در قلب من حق جا دارد ، حقانيت خدا و رسول اش محمد (ص)، حقانيت ولي و حجت اش علي (ع) ، حقانيت بانوي دو عالم فاطمه الزهرا (س) ، حقانيت دو گوشواره ي عالم سيدالشهدا حسين (ع) و حسن مجتبي (ع) ، حقانيت زينب كبري (س) ، حقانيت تمام حق هاي دنيا ... و تو نيز براي من حق هستي چرا كه حق يكي است و عشق زميني من يكي است و آن تو هستي ؛‌ تو براي من حق هستي ...

دردانه معشوقم با همه ي وجود دوستت دارم
 

نوشته شده توسط مهربان در 11:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 30 خرداد1390

تقديم به يگانه معشوقم كه تا نفس در سينه دارم در قلبم عمر جاودانه دارد


این روزها دلم گرفته ، نه اینکه دلگیر باشم از خداوندگارم كه چرا چنين است ...
 من با نداي كفر هم در ستيزم چه رسد به فرياد ناسپاسي رب متعالم
فقط دلگيرم از اندك بي مرامي ها ، از خود بزرگ بيني ها ، از پا پس كشيدن ها ... و از تمام سستي ها ...
از وقتي شيوه شعر خواندن آموختم با حافظ شيراز الفتي داشتم  
در اين سردرگمي هاي روزگارم تفالي زدم به نيت معشوق زندگي ام و چه خوش گفت حافظ ....
اين دعايي است از زبان حافظ قرآن و از اعماق وجودم در حق يگانه معشوقم كه تا نفس در سينه دارم در قلبم عمر جاودانه دارد 

                           یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش

گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش

در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
 
نوشته شده توسط مهربان در 14:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 30 خرداد1390

وصیت مولایمان علی (ع)

"بسم ‏الله الرحمن الرحيم"

اين وصيتنامه‏ اى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب (ع) بدان وصيت مى‏كند:
گواهى مى‏دهد كه معبودى جز خداى نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، اگرچه مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد!
«همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشته‏ام و منم از نخستين مسلمانان»

اى حسن (ع)! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسى‏كه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مى‏كنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد؛ زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مى‏برد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست].
به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند.

الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم
 از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهن هاشان به سبب سنگدلى‏تان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).

الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مى‏فرمود، به اندازه‏اى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مى‏دهد و حرمت آنان به حدى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!


الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عمل‏كردن بدان بر شما سبقت جويد.

الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز؛ زيرا كه نماز ستون دين شماست

الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى‏ بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شويد و به عذاب دچار مى‏گرديد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.

الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را فرونشاند.

الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان؛ زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.

الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.


الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم
 
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه خدا به مالها و جانها و زبانهاى خويش.

الله الله فى ذريه نبيكم...
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع شود.

الله الله فى اصحاب نبيكم...
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.

الله الله فى النساء وفيما ملكت ايمانكم...
از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره زيردستانتان، غلامان و كنيزان؛ زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش مى‏كنم»

آنگاه فرمود:

الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...
نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن بگوييد، همان‏طور كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد، پذيرفته نگردد و به اجابت نرسد.

بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نيكويى درباره يكديگر. و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روى‏گردانيدن از هم. و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است.
خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مى‏كنم و شما را به خدا مى‏سپارم و سلام و رحمتش را بر شما مى‏خوانم.

 

نوشته شده توسط مهربان در 9:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 29 خرداد1390

هميشه بمان با من و قلب من

كنار همين حس ، نفس مي كشم                    به بودن كنارت  ، سرك مي كشم

تو هستي ، مرا همين يك بس است                  كه هستي كنارم ، عشق سر مي كشم

نگاهت چه آرام و زيبا و خوش                            در آن دم كه من طرح تو مي كشم
 
وجودم سراسر شده پر ز تو                              من از هر چه دارم برايت دست مي كشم

از همان جرعه اول شدم مست تو                      جرعه تا جام آخر خودم سر كشم

تو هستي تمام من و من زتو پر شدم                 تو باشي كنارم ، نفس مي كشم

هميشه بمان با من و قلب من                          در فراقت غم هجر ، دوش مي كشم

 

نوشته شده توسط مهربان در 13:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 29 خرداد1390

به دنبال خدا نگرد

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست

به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد
خدا آنجاست در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش

باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند
خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم

سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:
آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟

نوشته شده توسط مهربان در 11:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه 28 خرداد1390

فال من نيك گردان

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب
دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن
بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
 
نوشته شده توسط مهربان در 10:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه 28 خرداد1390

غم تنهايي

به تاوان كدامين جرم تنم سنگ بلا خورده ،
سكوتم حرف ها دارد ببين در من خوشي مرده
ببين اي خوب ديروزي كجا بودم كجا هستم ، تو كه همدرد من بودي
ببين بي تو چه بشكستم؟
چه ها گفتند و نشنيدم ،
بدي كردي و بخشيدم ، ز تيغ گريه اشكم ريخت ، ولي باز با تو خنديدم ،
تماشا كن در اين بازي ، شكوه مردنم زيباست ، ولي باز در نگاه من ، شوق ديدار تو پيداست
...
نوشته شده توسط مهربان در 9:18 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 23 خرداد1390

برایمان دعا کنید


آقا قرار شاه و گدا  يادتان كه هست

مشهد ، حرم ، در باب الجوادتان

 

سالروز ولادت جوادالائمه بر عاشقان آن حضرت مبارک باد

 

نوشته شده توسط مهربان در 14:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه 21 خرداد1390

مددي

مثل كبوتران شما گرچه مي پرم
آنها كبوترند و من از جنس ديگرم
ديوارها فضاي دلم را گرفته اند
ديگر هواي پر زدن افتاده از سرم
اين شهر بسته بال مرا ، اين حصارها تا آسمان كشيده شده در برابرم
گاهي براي بال زدن آسمان كم است
يا صحن قدس مي خواهد و يا گوشه حرم
آقاي من ...
ببخش ، اگر بال من شكست
بر من مگير خرده اگر كم مياورم
مثل كبوتران شما ، نه ، هنوز نه
مانده است تا قبول كني يك كبوترم ...!!
---------------------------------------------------------
پ. ن : صبح روز جمعه ي بعد از ليله الرغاب اين متن به دستم رسيد ، حال ديگري ساخت از حالم
اين متن هديه اي بود پر از مهر از مهربانم روي زمين كه تقديم به بارگاه ملكوتي مولايمان مي شود ...
مددي يا علي بن موسي الرضا

 

نوشته شده توسط مهربان در 11:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 18 خرداد1390

ياد دارم

                        ياد دارم در غروبي سرد سرد
                                                            ميگذشت از كوچه ي ما دوره گرد
                       داد ميزد : كهنه قالي مي خرم 
                                                             دست دوم جنس عالي مي خرم
                       كاسه و ظرف سفالي مي خرم
                                                             گر نداري ، كوزه خالي مي خرم
                       اشك در چشمان بابا حلقه بست           
                                                            عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

          اول ماه است و نان در سفره نيست ؛ اي خدا شكرت ولي اين زندگيست ؟
                  بوي نان تازه هوشش برده بود ، اتفاقا مادرم هم روزه بود
          خواهرم بي روسري بيرون دويد؛ گفت : آقا سفره خالي هم مي خريد ... ؟

نوشته شده توسط مهربان در 14:25 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 12 خرداد1390

ممنونم

 
از كسانيكه از من متنفرند سپاس ، آنها مرا قيتر مي كنند و از كسانيكه مرا دوست دارند ممنونم ، آنان قلب مرا بزرگتر مي كنند
از كسانيكه مرا ترك مي كنند متشكرم ، آنان به من مي آموزند كه هيچ چيز تا ابد ماندني نيست و  از كسانيكه با من مي مانند سپاسگزارند ، آنان به معناي دوست واقعي را نشان مي دهند ...

                                                                         كوروش كبير

نوشته شده توسط مهربان در 8:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 10 خرداد1390

اولین روز بارانی

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
 
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.
 
                                                                                                                                  دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط مهربان در 8:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 8 خرداد1390

براي هدايتمان دعا كنيد

و خدایی که در این نزدیکی است ...

با عرض سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان "زمستان گرم " که  صفحه صفحه ی وبلاگم پر از رنگ حضورشان است ...
قبل از هرچیز قدردان الطاف مهریم که بر بنده ارزانی داشتید و با نظرات دل نشینتان ثبت خاطره کردید .
غرض از نوشتن این پست بعد از تشکر از شما بیان مطلبی است که بر خود واجب دیدم
 بنده کما فی السابق از وبلاگ های پر محتوا و دل نشینتان بهره می برم ولی متاسفانه چند صباحی است که امکان ثبت نظر در وبلاگ ها برایم غیر ممکن شده  ؛ از اين رو  و بدين وسيله از مطالب زيبايي كه در وبلاگ ها تان خواندم امتنان دارم ، در كنار چشمه ي جوشان افكارتان و بهره جستن از احساسات والاتان بسيار مسرت آميز است و برايتان نهايت موفقيت و شادكامي را از يزدان پاك خواستارم ...

قصد داشتم در پيوست آدرس چند وبلاگ را قرار دهم كه به علت نداشتن پسوند بلاگفا قابليت لينك در پيوند وبلاگ و حتي در همين پست را ندارند ولي در زمره ي وبلاگ نويسان زبده قرار دارند ؛ اگر چه خوشبختانه نظرات شان در وبلاگ مشهود است ... 

با تشكر و سپاس از وقتي كه در اختيارم گذاشتيد
يا علي بن موسي الرضا

نوشته شده توسط مهربان در 12:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 8 خرداد1390

روزگار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهربان در 9:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 خرداد1390

رهایت من نخواهم كرد

منم زیبا كه زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیكران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم كرد

رها كن غیر من را

آشتی كن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر كس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی كن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت كن مرا با خود به اشكی .یا خدایی میهمانم كن

كه من چشمان اشك الوده ات را دوست میدارم

طلب كن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

كه عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو كه

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

كه دنیا بی تو چیزی چون تورا كم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشكستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

كه میترساندت از من؟رها كن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینك صدایم كن مرا.با قطره اشكی

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات كاری ندارم

لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاكی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من كس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم كن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاك با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تكیه كن بر من

قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم كرد

برای درك اغوشم,شروع كن,یك قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیكران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم كرد

نوشته شده توسط مهربان در 13:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 خرداد1390

معناي لطيف عشق را فهميدم

گفتی که به احترام دل باران باش                  باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را                       ازعشق تو گونه های او بوسیدم
گفتي كه ستاره شو دلي روشن كن             من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش                   بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو                  دريا شدم و تو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش             مجنون شدم و ز دوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پائيز                گل دادم و با ترنمت روئيدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر                        از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافي است               معناي لطيف عشق را فهميدم

                                                                                                                  مريم حيدر زاده

نوشته شده توسط مهربان در 11:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 3 خرداد1390

ميلادت مبارك

 زهرا (س) كه عنايتش به دنيا برسد

                        باشد كه به فرياد دل ما برسد

 يا رب سببي ساز كه در روز جزا  

                       پرونده ي ما بدست زهرا (س) برسد


سالروز ولادت زيباترين گل بهشت ، دردانه احمد ، خانم فاطمه زهرا سلام الله عليها و روز زن مبارك.

نوشته شده توسط مهربان در 11:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 2 خرداد1390

هیچ چیز تصادفی اتفاق نمی افتد

از خواب که بیدار میشوی هدیه ای بر روی تختت می بینی، قبل از شستن صورتت کنجکاوانه آنرا می گشایی
شاید خیلی هدیه ات را دوست نداشته باشی ، آنرا گوشه ای می گذاری
روز بعد دوباره هدیه ای می بینی، شاید این هدیه را خیلی دوست داشته باشی
این هدیه خوب هر چیز دوست داشتنی ای می تواند باشد


این هدیه هر روز از خدا به دستت می رسد و تو آگاه نیستی 
 هدیه تو یک روز کامل زندگیست
بعضی اوقات پر از دردسر و سختی
بعضی اوقات پر از شادی و موفقیت

پس بیا هر روز از خدا بخاطر این هدیه ها تشکر کن و سعی کن که از آن بهترین استفاده را کنی

اگر هدیه امروزت را دوست نداری منتظر باش چون روز دیگری در راه است ...

 

نوشته شده توسط مهربان در 14:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه 31 اردیبهشت1390

این است بخشش پروردگار مهربان تو

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
فرمایش امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر:
ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،
فردا به آن چشم نگاهش مکن
شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

این است بخشش پروردگار مهربان تو
 
نوشته شده توسط مهربان در 10:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 21 اردیبهشت1390

سرزمین نوشته ها

حریفی که از وی نیازرد کس                    بسی آزمودم، کتاب است و بس
رساند سخن را به خـوبی به بن 
               به بسم‌الله آغاز سازد سخن
نگیرد به کس سبقت ازهیچ باب
                از او تا نپرسی نگوید جواب
توان خـواند در لـوح پیشانیش
                   خـط سرنوشت سخـن‌دانیش
زطورش به خلوتگه انجمن
                       همه خاموشی، با تو گوید سخن
کند مستمع، گر قبول ِکتاب
                     توان گفت در وصف او صدکتاب

                                                                                                         عراقی

امروز را در عطر مست كننده ي كتابها و دوشا دوش پر مهر آرامش زندگيم گام برداشتم به اميد وقتي كه در کوچه پس کوچه های شعرهایش در آغوش هم بیاساییم ....

نوشته شده توسط مهربان در 20:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 15 اردیبهشت1390

دعايم كن ؛ بعد ديدار تو باشد وقت پايانم

 
  عالم صدف است و فاطمه گوهر او                     گيتي عرض است و اين گوهر جوهر او
   در فخر وشرافتش همين بس كه                    ز خلق احمد پدر است و مرتضي شوهر او

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به حق مادرمون فاطمه زهرا (س) برا عاقبتمون دعا كنيد ...

 

نوشته شده توسط مهربان در 9:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 اردیبهشت1390

دلم گرفته مي دونم كه مي دوني چرا

لحظه ها از پس هم در گذرند و من مادام به اميد ديدار آن نگاه ژرفي كه با خود به ارمغان بياورد آرامش را ، سعادت را ، نهايت آرزويم را ...
و آن لحظه نقطه ي عطف زندگي ام خواهد شد ، آنجا كه سرآغاز سفرمان است ، آن گاه كه شانه به شانه هم قدم برميداريم تا وصال تا آرامش ابدي در آغوش مهربان خدايمان...
اكنون كه از هجران زخم ديده ام به نداي قلبم گوش مي سپارم كه مالامال از مهرت است از محبتي كه از جانان سرچشمه مي گيرد ودر تو اي جان جانان به چه وسعتي جا دارد ...

از آن روز كه در ميان خنده هاي ديگران گريه كردي به نيكي گام نهادي بر دنياي فاني ...
گام هايت همواره جاودان است ؛ حتي آن روز كه قدم بر سرزمين قلبم نهادي سرسبز شد خاك كويري اش ...
نامت در هيچ دايره المعارفي نيامده ، هيچ ردي در سرنوشت تاريخ به ننگ از تو نيست ...
تو همان دونده ای که ردّ پایش به روشنی بر زمین بماند . 
کسی که پاهای استوار دارد و جای پایش بر زمین به نیکی آشکار باشد . کسی که با استواری گام بر می دارد ...

نوشته شده توسط مهربان در 13:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 12 اردیبهشت1390

با ذره ذره وجودم درك كردم

مي خوام داد بزنم بگم با ذره ذره وجودم درك كردم ...
دو شب پيش يه چيزي تو گلوم چنگ ميزد ، يه چيزي توقلبم دست و پا ميزد ، آروم و قرار نداشتم ، بي تاب نگاه گرم و لبخند پر عاطفه ي محبوب در دنياي خودم غوطه ور بودم ...
حال عجيبي بود ! برام تازگي نداشت دلتنگيم ولي هر لحظه اش تازه است چرا كه هر لحظه آراميدن در كنار معشوق تازه ست ، شيرين است ، بهترين است ....
شب را به صبح رسانيدم و صبح را با نجوايي عميق در جانم شروع كردم ؛ آرام آرام ظهر مي آمد با خبر خوشي كه همواره به ياد دارم ؛ نه از جهت خوشي خبر ! از آن سو كه در لحظه ي شادي من هم سهيم شدم...
غروب مي شد و من جام شوق را در آغوش آرامش سر مي كشيدم ...
زمزمه هايي شنيدم كه چندي مرا به حالت خلصه فرو برد ، زمزمه هايي كه جرعه جرعه نوشيدن از اقيانوس بي كرانش -كه گوش سپردن بهرش مرا تا اوج آسمان مي برد- همان قدر دشوار مي نمود كه فراق براي لحظه اي در جانم ...
سبك بال آخرين جمله را براي هزارمين بار تكرار مي كنم كه همگان بدانند من درك كردم ، تكرار مي كنم براي جان گرفتن روحم براي تجديد پيمانم :
خدا به عظمت و جلالش سوگند ياد كرده كه من حاجت بنده ام را آن زمان كه گوشه چشمي به غير از من داشته باشد نخواهم داد .
و خداي من ، اي كه هر نانوشته مي خواني و هر ناگفته مي داني ، من چشم اميدي دارم كه در راه تو بيناست و لاغير ؛ پس تو محيا مي كني برايم از هر چيز و من راضي ام به خشنوديت اي بزرگ پروردگار من  "الهي رضاً به رضائک و تسلیماً به امرک"

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهربان در 11:45 |  لینک ثابت   •